حكيم ابوالقاسم فردوسى
171
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
چون اين خبر دردناك به من رسيد سران سپاه و گرانمايگان را انجمن كردم و با ايشان راى زدم همه همداستان شدند كه جز به يارى تو اين بلا از ميان نمىرود . چون نامه به دستت رسد ، چه روز باشد و چه شب ، هيچ درنگ مكن ، و اگر گل به دست دارى مبوى ، در دم به اين جا بتاز . آن گاه نامه را به گيو داد ، و به او گفت : تازان پيش رستم برو ، چون به آن جا رسى مبادا بمانى . زود تهمتن را به اين جا برسان . گيو نامه را گرفت در راه هيچ آرام و خواب نكرد . تازان راه زابل را بريد . چون رستم از رسيدن وى آگاه شد خود و سپاهيانش او را پذيره شدند . گيو به ديدن تهمتن از اسب فرود آمد . رستم نيز از رخش پياده شد . همه از راه به سراى تهمتن رفتند . گيو نامهء كىكاووس را به رستم داد . پيل تن آن را خواند و گفت : در وجود آمدن ِ چنين پهلوانى از دودهء سام و ديگر نامداران ايران عجيب نيست ، اما باور نمىتوان كرد چنين دليرى از تورانيان برخيزد . من از دخت شاه سمنگان يكى * پسر دارم و هست او كودكى فرستادمش زر و گوهر بسى * بر مادرِ او به دست كسى از اين سان كه گويى تو اى پهلوان * كه آمد سوى رزم ايرانيان ز باره هجير دلاور فگند * ببستش سراسر به خم كمند شايد اين دلير آن شير بچه باشد كه اكنون مردافگن و قوى پنجه شده است . اكنون بيا به ايوان رويم و به شادى بنشينيم تا در اين كار به درستى بينديشيم . آن گاه تهمتن و گيو به كاخ رفتند و به شادخوارى نشستند . چون ساعتى سپرى شد گيو گفت : كاووس مرا فرموده است اگر شب به زابل رسى روز بعد باز گرد ، و آن جا ممان كه شايد دشمن ناگاه بر ما بتازد . رستم گفت اكنون از آن سخن ياد مكن ، خوش باش و به شادكامى گذران روز بعد سوى شاه مىشتابيم .